ما نوقلم ها !

تاریخ انتشار: سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷ | ۱۰:۱۳ ق٫ظ
ما نوقلم ها ! اهواز- قلم ماندگار- ما نوقلم ها !نوشته ای طنز به قلم حمزه موسوی است که بیشتر به پالایش محتوای روزانه شبکه های اجتماعی و تلنگر به اوضاع اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه نگاشته شده است.

 قلم ماندگار:

نوشته ای طنز به قلم حمزه موسوی
ما نوقلم ها !
کتاب که نمی توانیم چاپ کنیم .
چاپ هم بکنیم ، باید هدیه  اش بدهیم ،
چرا؟
چون کتاب اولی هستیم.
مردم هم که کتاب هدیه نمیخوانند،
 چرا؟
چون رایگانه!
کتاب پولی هم نمیخرند،
 چرا ؟
چون گرونه !
فقط حرف میزنند،
چرا؟
چون مفته!
همون بهتر که بشینیم روزمره نویسی کنیم.
جونم براتون بگه امروز صبح قبل از آلارم موبایل با کشیده شدن موهام بیدار شدم .
 بچه‌م رو دیدم که درحالیکه معلوم نیست کی بیدار شده؛چندتا پوست تخمه به گوشه لبش چسبیده بود و درحال لگد کردن موهام میخواست از روم رد شه تا به ناکجا برسه.
 یادم افتاد دیشب بعد فیلم یادم رفت بشقاب پوست تخمه و میوه رو از روی میز بردارم و این بازیگوش رفته همه رو لیسیده!
بچه دار شدن خیلی تصمیم عجیب و بزرگیه!
حتی عجیب تر از ازدواج!
 هربار بهش فکر می کنم یه نگاه به بچه ام و یه نگاه به خانم همسایه واحد بغلی می اندازم ،مغزم هنگ میکنه.
حجمِ نفرتِ این خانم از بچه‌ش ترسناکه. نفرین که می کنه پراز حس پشیمونی و نفرت و انزجار از نوزادیه که داره.
جالب‌تر اینکه شاکیه چرا بقیه مثل خودش از بچه‌ها متنفر نیستن!!
کاش یه پرستار بچه استخدام می کرد جای این مدل مادری کردن!!
طفلک اون بچه که تمام حس نفرت مادرشو درک می کنه. متاسفم براش.
البته خودم دستکمی از اون ندارم ، بچهی بازیگوش من دیشب رفت بالاى تکیه‌گاه مبل و جفت‌پا پرید روى بازوم.
 من رو بگی؟ دردم گرفت؛ خیلی زیاد!
 در عرض چند ثانیه به این فکر کردم که دردم گرفته، نباید ابراز ناراحتی کنم، ولی خیلی دردم گرفته، چرا مثل زمان کودکی نباید از درد گریه کنم؟
 در یک‌ لحظه چشم‌هام پر و خالی شد. دیدم خیلی متأثّر و غمگین بهم زل زده، دلم به حالش سوخت.
بچه دار شدن خیلی تصمیم عجیب و بزرگیه!
ساعت هفت و ربع از خواب بیدار شدم. اینقدر چرخ چرخ الکی تو خونه زدم که ساعت هشت و پنجاه از خونه زدم بیرون!
 چرا نهایت هفت و نیم یا هشت بیرون نیومدم؟ درک نمی کنم چرا اینجوری هر ساعتی از خواب بیدار میشم نهایت تقریبا همیشه یک ساعت خاص از خونه میام بیرون.
ایستادم منتظر تاکسی که پسر جوان زیباهیکلی اومد ازم پرسید :
«داداش ببخشید، آیتم کجاس؟»
احساس خوشحالی کردم با ساقی اشتباه گرفته شده‌م ، فکر کردم آیتم هم اسم یه مخدر جدیده. لحظاتی بعد متوجه شدم منظورش دستگاه خودپرداز (ATM)ئه. ای به خشکی شانس.
هر چی منتظر شدم تاکسی نیومد تا اسنپ گرفتم همه ی تاکسی ها و اتوبوسای دنیا با هم سر رسیدن.
خدا بگم چیکارت کنه آقای مورفی !
راننده اسنپ زنگ زد گفت نقدی پرداخت میکنی …وقتی گفتم آره،قبول کرد که بیاد… تو راه,رفت پمپ بنزین ۷تومن رو گرفت بنزین زد .
عجیبتر اینکه هرچی منتظر شدم راننده تاکسی راجع به استعفای ظریف یا مرحوم خشایار الوند حرفی نزد. به نظرم خروجی تحلیل هاشون دیگه از قدرت درک یک آدم معمولی فراتر رفته،پیش خودشون میگن اینها هرچی کمتر بدونن بهتره…
عصر درست وقتی که تایم کاری تموم شد از شرکت زدم بیرون،داشتم میرفتم میدون شهدا که سوارشم برم خونه یادم اومد خانم گفت: رفتی بازار حتمن برای بچه سیب بگیر !
مسیرم رو به سمت بازار کاوه کج کردم.
یه آقایی سیب گذاشته بود یه سری کیلویی ۸ بود و یه سری دیگه کیلویی ۹ تومن.
 دیدم جفتشون خوبن و تو ظاهر هم مثل همدیگه‌ن و خواستم از ۸ تومنیه بردارم که یارو گفت خودم بهت میدم، درهمه !
بعد دیدم رفت و یه سری سیب داغون و نیمه خراب رو که تو همون سینی، پشت این جلوییها بود رو داشت میریخت تو نایلکس ،گفتم از این سالم جلوییها بریز! گفت اینا ارزونتره پس همینی که هست (با همچین معنایی) .
گفتم پس چرا خوشگلارو گذاشتی جلو و قیمت زدی و بعد میری از اون داغونا میدی مشتری؟
داشت بهونه میورد که گفتم نمیخو…
از مصائب نوقلم بودن و از اون‌ بدتر اولین نوشته‌ آن هم کاغذهای دست‌نویس هر چی بگم باز هم کمه.
از ویراستاری که فکر میکنه  باید هیچ‌چیز را به کتاب تبدیل کنه بگم یا از ناشر آماده‌ خور !
از طرح جلد وشرایط ممیزی چیزی نگم خیلی بهتره!
بگذریم!
جونم براتون بگه دیشب  درد کمر شدیدی افتاد به جونم، رفتم دکتر میگه: ورزش میکنی؟ گفتم یه پنج ماهی هست پیاده روی هم نکردم .
گفت : آفرین! همینجوری بری جلو دفعه بعد با ویلچیر میارنت …
یه مشت قرص  داده بدین منوال: ناشتا بعد از صبحانه، صبح و شب، عصر بعد از شام.   یه پماد داده موقع خواب !
خب دکی جون! زندگیه من اگه اینهمه نظم داشت که کارم به دوا و مرهم نمیفتاد .
مریضم، باید سر کار هم برم و این بچه کله‌ی سحر اومده خودشو چسبونده به من نمی‌ذاره برم .
بچه رو پیچوندم و اومدم بیرون رو به آسمون کردم و گفتم: اُس کریم !نزدیک نوروزه!
 کمی بیشتر حواست باشه تو این چند سال به قدری باخت دادم که معلومه دسته خرابه دست منه!
اومدم سر جاده ! یه قانونی هست که میگه اگه منتظر تاکسی تو خیابون باشه هیچ ماشینی رد نمی شه ولی اگه بخوای خیابونو رد شی هر چی تاکسیه جلو پات وای میسته!
مجبور شدم اسنپ بگیرم!
راننده بخاری زده بود ،نشستم درد کمرم رو یادم رفت!
راننده گفت: ایشالا نقدی پرداخت می‌کنید دیگه؟ گفتم نه.
سکوت شد تا وسط راه که صدای دینگ پرداخت اینترنتی اومد. چند ثانیه بعد بخاری رو خاموش کرد شیشه ها رو داد پایین و ادامه سکوت تا مقصد !
 صد رحمت به یزید !
تومسیر صدای گوینده خبر رادیو می اومد که میگفت:
“ظریف وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران ضمن ابراز تاسف از درگیری های به وجود آمده میان هند و پاکستان دو کشور را به خویشتن‌داری دعوت کرد”.
راننده با عصبانیت رادیو خاموش کردو گفت:
همین آقا دیروز کودک برجام رو در کمال ناباوری بی سرپرست کرد ،حالا برای هند نسخه میپیچه!
یو اس بی رو از جببش درآورد گذاشت و یه آقایی که دنبال فامیلش میگشت شروع کرد به آهنگ خوندن.
لامصب تا گفت:
“دلم مثل دلللللت خونهههه شقااااایق”
اگه کمر درد نداشتم میرفتم این شقایق رو پیدا میکردم میبردم پیش این بنده خدا!
خودش رو هلاک کرد !
روزگار ما، روزگار خشکسالی فرهنگیه، این همه خواننده مثل قارچ سبز میشن دریغ از یه کار استخون دار!
انتهای پیام/
هدف پایگاه خبری قلم ماندگار گسترش اطلاع رسانی است. لذا انتشار این مطلب به معنای تائید محتوای آن نیست
آخرين اخبار
پر بحث ترين
شهرداری اهواز
قلم ماندگار
قلم ماندگار
قلم ماندگار
محل كد آمار